![]() |
![]() |
|
| خوش آمديد |
|
روايت است که روزي جبرئيل به خدمت حضرت رسول اکرم(ص) آمد و نزد آن حضرت نشسته بود که ناگاه حسنين (ع) داخل شدند و چون جبرئيل را ديدند نزديک او آمدند و از او هديه طلبيدند ، جبرئيل دستي به آسمان بلند کرد و يک سيب ، يک به و يک انار براي ايشان آورد و به آنها داد ، چون ميوه ها را ديدند شاد شدند و نزد رسول اکرم(ص) بردند. حضرت بوئيد و سپس فرمود ، نزد پدر و مادر خود ببريد و آگر اول نزد پدر ببريد بهتر است. پس هر چه حضرت فرمود عمل کردند و نزد پدرو مادر خويش ماندند تا حضرت رسول اکرم نزد ايشان رفت و همگي از آن ميوه خوردند و هر چه مي خوردند ميوه به حالت اول بر مي گشت و چيزي از آن کم نمي شد و آن ميوه ها بودند تا زماني که پيامبر(ص) رحلت کردند و بعد از مدتي فاطمه (س) شهيد شدند ، پس انار نا پيدا شد. چون حضرت امير المومنين(ع) شهيد شدند ، "به" نا پيدا شد و سيب نزد حسن (ع) ماند تا اينکه آن حضرت شهيد شد و سيب نزد حسين (ع) ماند. حضرت زين العابدين(ع) فرمودند:وقتي پدرم در صحراي کربلا در محاصره دشمن بود آن سيب را در دست داشت ، هر گاه تشنگي بر او غالب مي شد آن را مي بوئيد تا تشنگي آن حضرت تخفيف مي يافت ،چون تشنگي بر آن حضرت شدّت يافت و زندگي ايشان پايان گرفت ، دندان بر آن سيب فرو برد .چون شهيد شد، هر چه آن سيب را طلب کردند نيافتند. پس فرمود:من هر گاه به زيارت مر قد مطهر پدرم مي روم بوي سيب را مي شنوم و هر که از شيعيان مخلص ما در وقت سحر به زيارت آن مرقد مطهر برود بوي سيب را استشمام خواهد کرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوازدهم دی 1388ساعت 17:35 توسط س م خ |
|
|
دست ها بالا است
هر کس سهم خودش را می طلبد
سهم هر کس که رسید داغ تر از دل ما بود
نوبت من که رسید
سهم من یخ زده بود
سهم من چیست مگر
یک پاسخ
پاسخ یک حسرت
سهم من کوچک بود
قد انگشتانم
عمق آن وسعت داشت
وسعتی تا ته دلتنگی ها
شاید از وسعت آن بود که بی پاسخ ماند ... |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 1:7 توسط س م خ |
|
|
باید نمی رفتیم راه رفته را. می گفتند باید از تو حذر کرد و حضورت را به هیچ گرفت. اما تو هنوز همچون بار نخست که دل مادرم(حوا) را بردی و پدرم(آدم) را آسان اغفال کرده و به گناه کشاندی، مرا نیز با خود بردی. به گاه نیامدنهایم دری چنان زیبا به رویم گشودی که توان نیامدنم نبود. توان که نه، اراده نیامدنم را دزدیده بودی و به گاه آمدنهایم به سرابم کشاندی و بعد رهایم کردی در برهوتی که به هر طرف می نگریستم پوچی بود و بقایای آنچه از تو به جای مانده بود.ای ابلیس از توو حضور سیاهت که قرنهاست به تباهی انسانها خندیده ای
|
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 19:0 توسط س م خ |
|
|
اقا جون!خانم جون!
سه بار استغفر الله به خاطر جونی که واسه جنس مونث نوشتم! میخواید منو بشناسید!؟ من بچه ی ناف جهنمم...من زیر میزی با شمر و یزید رابطه دارم! من بوق اسلامم اتصالی کرده!! من از تبار اونایی هستم که خیلی پسته دوست دارن!!!! من ویلا رو با ژیلاش میپسندم!(الهی العفو) من مسلمانم!قبله ام چند جهتی!!جانمازم سوخته!! مهرم کو؟ من به قول بچه های محلمون میخوام واسه شما ها بوق بزنم!!! باید فکر نویی کرد... باید بیمه حضرت عباس شد |
|
+ نوشته شده در
بیستم اردیبهشت 1387ساعت 20:22 توسط س م خ |
|
|
ای خدا یعنی میشه؟
یعنی میشه اون ستاره...
|
|
+ نوشته شده در
سی ام فروردین 1387ساعت 2:4 توسط س م خ |
|
|
نميخواستم نام چنگيزرا بدانم محمد خواجه و تيمورلنگ و خفت کشندگان را
هیچ بارانی نمی تواند طلسم بغض را بردارد مگر یک باران روشن
|
|
+ نوشته شده در
بیست و یکم اسفند 1386ساعت 0:13 توسط س م خ |
|
|
نامه پسركي كه 100 دلار ميخواست تا يك دستگاه بازي كامپيوتري بخرد، هفتهها دعا كرد ولي اتفاقي نيفتاد. بنابراين تصميم گرفت به خدا نامه بنويسد و 100 دلار درخواست كند. پسرك وقتي نامه را دريافت گرفت خيلي خوشحال شد، ولي وقتي پاكت را باز كرد تنها يك اسكناس پنجدلاري داخلش ديد. پسرك از اينكه خدا همه پولي را كه خواسته بود برايش نفرستاده بود، متعجب بود. او مدتي طولاني فكر كرد، پاكت نامهاي را كه دريافت كرده بود بدقت بررسي كرد و عاقبت نشست و اين نامه تشكر را براي خدا نوشت. خداي عزيز، از اينكه پول را فرستادي خيلي متشكرم، ولي ميبينم كه به دلايلي نامه را از طريق واشنگتن فرستادهاي و اين دزدها طبق معمول 95 دلارش را بعنوان ماليات كسر كردهاند! يه آقا كوچولويى ، يه نامه اى براى خدا نوشته و گفته :
صندلی يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا ههاى امريكا ، وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان ميگويد ميخواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند ميكند و ميگذارد روى ميزش ، و ميرود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد !
برای مطالعه ادامه داستانها به ادامه مطلب بروید ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:1 توسط س م خ |
|
|
اول دلم لک زده بودکه بتوانم دبیرستان را تمام کنم وبه دانشگاه بروم بعد داشتم می مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم. بعد دلم لک زده بود که ازدواج کنم وبچه دار شوم. بعد همیشه منتظر بودم که بچه هایم بزرگ شوند وبه مدرسه بروند ومن بتوانم دوباره مشغول به کار شوم. بعد آرزو داشتم که باز نشسته شوم . و حالا دارم می میرم که...... یک دفعه متوجه شدم اصلا یادم رفته بود زندگی کنم |
|
+ نوشته شده در
دوم آبان 1386ساعت 0:50 توسط س م خ |
|
|
مرتیکه رو نگاه کن... دلش میخواد زنش مثله یانگوم باشه... حالا خودش کیه ؟؟ صمد آقا !
ماکارونی دوست دارم ، اما سرویس کردی !
آزادي من وقتي تمام ميشود که آزادي تو شروع شود... چرا نميتوانيم با هم آزاد باشيم؟
اين باحال نيست که جوجه ها براشون مهم نيست کي مامانشونه!؟هر کي اول برسه بهش ميگن مامان!
-هی ...ببین من نه عاشقم نه هیچوقت دلم میخواد چنین حس نکبتی رو تجربه کنم . پس لطفا منو با وبلاگت که پر از ناله های عاشقیه دعوت نکن .قربون دستت !
حتما یک سر به ادامه مطلب بزنید{بقیش اونجاست}.و
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
دوازدهم مهر 1386ساعت 3:48 توسط س م خ |
|
|
+ نوشته شده در
سی و یکم شهریور 1386ساعت 0:30 توسط س م خ |
|
چه غریب ماندی ای دل نه غمی نه غمگساری نــه بــه انـتـظـــار یــاری ، نــه ز یـــار انـتــظــاری غــم اگــر بــه کــوه گـویــم، بــگـریــزد و بــریــزد کــه دگــر بــدیـن گــرانـی نـتـوان کشیــد بــاری ما همه فا ني و او پا بر جاست عشق را می گویم
|
|
+ نوشته شده در
هشتم شهریور 1386ساعت 1:2 توسط س م خ |
|
|
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم......
تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي را دوست دارم چون در خلوت و تنهائيم
در انتظار یار خواهم گريست
و هيچ کس اشکهايم را نميبيند جز او...
این جمعه هم گذشت ولی باز هم نیامدی
باز هم نیامدی
ولی من باز هر شب به این امید که این جمعه می آیی
سر بر بالین می گذارم و به ستاره ها می نگرم ...
غريبه ام و هيچ نشاني از كوچه هاي آشنايي در برهوت انديشه ام سبز نمي شود… كاش پيك دوستي مي آمد و جوانه هاي اميدم را؛ با جويبار صداقتش آبياري مي كرد… |
|
+ نوشته شده در
چهارم شهریور 1386ساعت 1:9 توسط س م خ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
زمین به خون تو تشنه است
پس آسمانی باش... |
| پیوندهای روزانه |
|
خدا از بس که پیداست نا پیداست مهندسی کامپیوتر پیام نور لواسان بخدا می آید مهدی فاطمه آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
دی 1388 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
جملات قصار داستان کوتاه |
|
RSS
|