تبليغاتX
یک ساقی همیشه منتظر است
یک ساقی همیشه منتظر است


یادم رفت

 

 

اول دلم لک زده بودکه بتوانم دبیرستان را تمام کنم وبه دانشگاه بروم

بعد داشتم می مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم.

بعد دلم لک زده بود که ازدواج کنم وبچه دار شوم.

بعد همیشه منتظر بودم که بچه هایم بزرگ شوند وبه مدرسه بروند

ومن بتوانم دوباره مشغول به کار شوم.

بعد آرزو داشتم که باز نشسته شوم .

و حالا دارم می میرم که......

 یک دفعه متوجه شدم اصلا یادم رفته بود زندگی کنم 



+ نوشته شده در  دوم آبان 1386ساعت 0:50  توسط س م خ  | 



درباره وبلاگ

زمین به خون تو تشنه است
پس آسمانی باش...


منوی اصلی
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو مطالب


بايگاني
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386


آرشیو موضوعی
جملات قصار
داستان کوتاه


دوستان
خدا از بس که پیداست نا پیداست
مهندسی کامپیوتر پیام نور لواسان
بخدا می آید مهدی فاطمه
آرشیو پیوندهای روزانه

آخرین نوشته ها
و اما عشق...
داستان کوتاه
یادم رفت
و این یک خرده غم انگیز است
نباید میرفتم این راه را
چرت و پرت(چرند و پرند)
حرف دل
دل نوشته
بیمه حضرت عباس
آقا جان دلم هواتو کرده بگو چه چاره کنم؟؟؟


لوگوی دوستان