یادم رفت
اول دلم لک زده بودکه بتوانم دبیرستان را تمام کنم وبه دانشگاه بروم
بعد داشتم می مردم که دانشگاه را تمام کنم و سر کار بروم.
بعد دلم لک زده بود که ازدواج کنم وبچه دار شوم.
بعد همیشه منتظر بودم که بچه هایم بزرگ شوند وبه مدرسه بروند
ومن بتوانم دوباره مشغول به کار شوم.
بعد آرزو داشتم که باز نشسته شوم .
و حالا دارم می میرم که......
یک دفعه متوجه شدم اصلا یادم رفته بود زندگی کنم
+
نوشته شده در دوم آبان 1386ساعت 0:50 توسط س م خ
|

|