آقا جان دلم هواتو کرده بگو چه چاره کنم؟؟؟
روزگاري در گوشه اي از دفترم نوشته بودم...... تنهائي را دوست دارم چون بي وفا نيست تنهائي را دوست دارم چون تجربه اش کرده ام
تنهائي را دوست دارم چون خدا هم تنهاست
تنهائي را دوست دارم چون در خلوت و تنهائيم
در انتظار یار خواهم گريست
و هيچ کس اشکهايم را نميبيند جز او...
این جمعه هم گذشت ولی باز هم نیامدی
باز هم نیامدی
ولی من باز هر شب به این امید که این جمعه می آیی
سر بر بالین می گذارم و به ستاره ها می نگرم ...

غريبه ام و هيچ نشاني از كوچه هاي آشنايي
در برهوت انديشه ام سبز نمي شود…
كاش پيك دوستي مي آمد و جوانه هاي اميدم را؛
با جويبار صداقتش آبياري مي كرد…
+
نوشته شده در چهارم شهریور 1386ساعت 1:9 توسط س م خ
|

|