داستان کوتاه
هوس
تو هم از جنس انسان هستي فقط اندكي مايه انسانيتت زياد است ميدانستي؟ اين را از هنگامي كه مريم از تو آبستن گشت فهميده ام!
مترسک
مزرعه... زردی گندمزار... مترسک می دانست تا او باشد کلاغ ها از گرسنگی می ميرند فردايش كلاغ ها سير بودند...
نذر
1. شيش سال پيش تو خواب ديده بود كه تو حياط مسجد داره آش ميپزه . الان شيش ساله كه روزاي اربعين آش نذري ميپزه اون هم تو يه ديگ خيلي بزرگ... 2. يه هفته مونده به اربعين : حاج آقا معذوريت از ادا كردن نذر به خاطر تنگي وسع كفاره داره؟ - نه خواهرم همون يك باري كه شما نذرتون رو ادا كردين كفايت ميكنه و نيازي نيست كه نذرتون رو هر سال ادا كنيد. زن گوشي رو ميزاره و زير لبش زمزمه ميكنه يا امام حسين... 3. روز اربعين : شادي رو ميتوني تو صورت زن ببيني ، توي پوست خودش نمي گنجه ... نذرش رو ادا كرده ولي توي یه ديگ كوچيك... 4. به يكي از همسايه ها آش نميرسه ، زن شرمنده است...
چيچي چيچميچي
مرد با لهجه شيرينش به مغازه دار گفت : آگا چيچي چيچميچي داري؟ بعد از مدتها تفحص من و مرد مغازه دار فهميديم جوان آذري مي گويد : آقا كيك كشمشي داريد ؟
آقای عزیز
- آقای عزيز ، امكان داره سيگارتونو خاموش كنيد ؟ آقای عزيز نگاهم می كند از سوراخ های بينی اش ، رشته های دود ، مثل ارواح گريزان از جهنم ، در آسمان كوچك تاكسی ، به پرواز در می آيند آقای عزيز از من می پرسد : - ناراحتی ؟ امروز او اولين كسيست كه حالم را می پرسد فكر می كنم ، به راحتی ها و ناراحتی هايم ، به گربه سياه همسايه كه دو تا از ماهی های حوض را برای توله هايش برد - ببخشيد ، به بچه گربه چی می گن ؟ با انبوهی از دود جواب می دهد : - كره خر ... نمی دانم با من بود يا با بچه های گربه همسايه سرفه می كنم - نگفتی ؟ ناراحتی الان ؟ هميشه جواب دادن از سئوال كردن برايم سخت تر بود ، خيلی سخت تر سرم را به راست و بعد به چپ تكان می دهم مثل شاگرد مدرسه هايی كه از خيابان خلوتی رد می شوند دود سيگار شبيه مه غليظ مرداب های وحشتناك كابوس هايم غليظ و غليظ تر می شود سرفه می كنم و از چشم هايم اشك جاری می شود آقای عزيز به فيلمی كه از شيشه های تاكسی پخش می شود نگاه می كند عبور و مرور درخت ها و آدم ها و كلاغ ها و من شديدا دلم تخمه آفتابگردان می خواهد نه برای شكستن ، برای مكيدن شوری هايش حالم از تلخی دود سيگار به هم می خورد راننده ، بی خيال ، مثل عروسك كوكی ، كارش را می كند ترمز ، كلاچ درگير ، دنده 1 ، 2 ، 3 و دوباره ترمز چراغ قرمز ، سبز و زرد و دوباره .... - آقای عزيز ، ميشه شيشه رو بكشين پايين ؟ آقای عزيز سرش را بر می گرداند و نگاهم می كند نگاهش مزه كتك می دهد و طعم فحش ، فحش های بد ، فحش های خيلی بد - تنت می خاره نه ؟
منبع: وبلاگ آلبالو
هویج
آهای... آن هویج که برداشتی دماغ من بود...
خار
ليلي گفت:«چي با خودت آوردي؟» مجنون گفت:«سوزن.» «براي چي؟» «واسه اينکه راه پر از خار مغيلان بود و ميرفت توي پام.» ليلي گفت:«اوهوم.» و آدامسش را پف کرد، به جايي دور چشم دوخت، و توي دلش گفت:«خاک بر سرت! من خيال ميکردم از بس عاشقي خار مار حاليت نيست! چقدر ازت بدم مياد!» «چي گفتي؟» «هيچي. گفتم باشه، مهم نيست.» و به من فکر کرد. دوباره آدامسش را تندتند جويد و اينبار ترکاند. ياد من افتاد که بهش نگفته بودم پابرهنه مي آيم. گفته بودم دوستت دارم. "عباس معروفی"
تکلیف شب
1 مردي با تبر مرد ديگري را به قتل ميرساند. روي نيمكت متهمين اعلام ميكند، استاد قصابي است و يك خوك را كشته است. مدرك قصابي صادره از اتحاديه ي قصابان را در سه نسخه در اختيار دادگاه قرار ميدهد. 2 زني در خيابان اسكناس صد ماركي را به پنجاه مارك ميفروشد. اسكناس جعلي نيست. رهگذران دور زن جمع ميشود. پانزده دقيقه بعد بايد در مركز پليس به سئوالات بسيار سختي جواب بدهد.
"ولف وندراچک"
خدا...
ساکي کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو يک کفش کرده بود که با او تنها باشد. پدر و مادرش زير بار نميرفتند؛ چون ميترسيدند او هم مثل بيشتر دخترهاي چهار پنج ساله حسودي اش بشود و بلايي سر بچه بياورد. منتها او هيچ نشانه اي از حسادت از خودش بروز نميداد و با برادرش خيلي مهربان بود. دستبردار هم نبود و هر روز که ميگذشت، بيشتر اصرارميکرد. عاقبت پدرو مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقيقه با بچه تنها بماند. ساکي با خوشحالي رفت توي اتاق نوزاد و در را بست. لاي در کمي بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو ميتوانستند او را ببينند. ساکي آهسته رفت طرف نوزاد، صورتش را چسباند به صورت او و پچپچ کرد:«ني ني جون، به من بگو خدا چه جوريه. من داره يادم ميره.»
ایستگاه
ايستگاه خلوت است. فقط من هستم که روي نيمکت کهنه نشسته ام. همه رفته اند... قطار سوت زنان نزديک مي شود و در ايستگاه توقف مي کند. منتظر است تا سوار شوم. چمدانم را برمي دارم و در خلاف جهت حرکت قطار راه مي افتم... باز هم سوار نشدم!
پروانه
نمای اول توي سنگر دراز كشيده بود. پروانه اي بال زد و روي مگسك نشست. زل زد به پروانه و يادش رفت شليك كند. نمای دوم پشت كامپيوتر نشسته بود. پروانه اي روي مونيتور نشست. خيره شد به پروانه و يادش افتاد زماني عاشق بوده است. نمای سوم روي نيمكت نشسته بود. پروانه اي روي دسته عصايش نشست. يادش رفت پير شده، بلند شد و دنبال پروانه دويد. "یاشار احدصارمی"
قطار
خودم را مرتب کردم، راست ايستادم، سرم را بالا گرفتم. «لعنت به اين زندگي.» يک قطره باران از لبه عينکم لغزيد و سقوط کرد روي لبم، با زبانم به آرامي بلعيدمش، لذت بخش بود، درونم خالي شد. «آخ، کاش بودي لامصب.» هر وقت که منتظر قطار بودم حس مي کردم که حتما يک بهانه اي هست که يک آدم ديوانه از هل دادن من به روي ريلهاي قطار لذت ببرد، به اين دليل هميشه، اينجا، لبه مرگ مي ايستادم. بعضي از اوقات از ترس حتي به پشت سرم هم نگاه نمي کردم، فقط با خودم مي گفتم:«لعنتي هلم بده ديگه.»
نیما نیلیان
نفرت
حالش داشت به هم میخورد. ولی چیزی نخورده بود...
من يک آدم معمولي هستم
من يک آدم معمولي هستم. من يک آدم معمولي هستم. من يک آدم معمولي هستم. من يک آدم معمولي هستم. من يک آدم معمولي هستم. من يک آدم معمولي هستم. دکتر گفته بايد به خودم تلقين کنم، نبايد انتظار زياد از خودم داشته باشم. نبايد انتظار زياد از خودم داشته باشم. نبايد انتظار زياد از خودم داشته باشم. نبايد انتظار زياد از خودم داشته باشم. نبايد انتظار زياد از خودم داشته باشم. نبايد انتظار زياد از خودم داشته باشم.
فقط رفت...
بليط رفت و برگشت؟ - نه فقط رفت! - فقط رفت؟! - بله. فقط رفت.
پاهای کثیف
آه، پاهای کثیفی دارم نمی توانم تمیزشان کنم. پاهای کثیفی دارم برای اینکه مدت زیادی در خیابان های کثیف[با این و آن] دست به یقه می شدم من با پاهای کثیف از آنجا می آیم.
پاهای کثیفی دارم که به آنها افتخار نمی کنم. پاهایم کثیفند ولی نمی توانم از آنها جدا شوم. شاید کثیف کنم ملافه های تمیز و قشنگت را، عزیزکم با پاهای کثیفم.
در زندگیم، در این دنیا تنها پاهای کثیفی دارم. از میان تمامی آنچه می توانستم به دست آورم تنها پاهای کثیفی دارم. شما افکار لطیف و مطبوعی دارید. اما من غریبه ای هستم با پاهای کثیف.
پاهای کثیفی دارم، که دیگر خیلی دیر شده است که آنها را تمیز کنم. پاهایی کثیف کثیف، به نحوی که نمی توان آنها را سوهان کرد. اما عزیزم، می دانی چیزی کم خواهی داشت بدون پاهای کثیف من.
پاهای کثیفی دارم که نمی توان آنها را به شکل اول درآورد. پاهای کثیفی دارم که از خود رد کثیفی به جا می گذارند، به همین دلیل، در پی جایی هستم که برافروخته نشم بخاطر پاهای کثیفم.
پاهای بزرگ کثیفی دارم که همچنان بزرگ می شوند پاهای کثیفی دارم آنها هستند که مرا راه می برند اگر زمین قلبی داشت، می توانستم احساس کنم ضربانش را با کف پاهای کثیفم.
عمو شبلی (شل سیلور استاین)
نسکافه
هي غر ميزد:«من نسکافه ميخوام. من نسکافه ميخوام.» اما در واقع دل اش گرفته بود!
لنا عباسی
دسته گل
پيرمردي لاغر و رنجور با دسته گلي بر زانو روي صندلي اتوبوس نشسته بود. دختري جوان، روبه روي او، چشم از گلها برنميداشت. وقتي به ايستگاه رسيدند، پيرمرد بلند شد، دسته گل را به دختر داد و گفت:«ميدانم از اين گلها خوشات آمده. به زنم ميگويم که دادمشان به تو. گمانم او هم خوشحال ميشود.» دختر جوان دسته گل را گرفت و پيرمرد را نگاه کرد که از پله هاي اتوبوس پايين ميرفت و وارد قبرستان کوچک شهر ميشد. از: بنت کرف
خلسه
ويولونيست پير بدون توجه به پايان يافتن اجراي ارکستر به نواختن ادامه داد. حتي ضربه هاي چوب رهبر ارکستر هم نتوانست او را متوقف کند.حتي خنده هاي حضار
از وبلاگ خلسه های روشن
دیو انگشتر
دست به نگين انگشتر ساييد. ديو ظاهر شد. - ارباب چه خدمتي از من ساخته است؟ - بشين چار کلوم با هم حرف بزنيم... - حرف، ارباب؟ - آره...حرف... - چه بايد بگويم ارباب؟ - نمي دونم... مهم نيست... چار کلوم حرف بزنيم دلمون واشه. همين. - ارباب... مي خواهيد تا زيبا ترين بانوي گيتي را در برتان حاضر کنم؟ - بي خود زحمت نکش. مي خوام حرف بزنم و حرف بشنفم. چه فرق مي کنه که طرفم زشته يا خوشگل. يا اصلا زن يا مرد. همين خودت خوبي. - ارباب، من شهرزاد قصه گو را توصيه مي کنم. او شبي رويايي برايتان خواهد ساخت. - شهرزاد که حرف بزنه من بايد لال بشم و گوش بدم. مي گم مي خوام دو کلوم حرف بده بستون کنم. - شعبده اي شما را به ذوق خواهد آورد. مايليد جادويي ساز کنم؟ - جادو چيه؟ شعبده کدومه؟ - تا چشمي بر هم نهيد سفره اي لبريز از اطعمه و اشربه خواهم آراست. - بابا چرا انقدر حرف مي کشي. بشين چار زانو مثل بچه ي آدم مي خوام باهات درد دل کنم. نه اصلا تو بگو. دق نکردي تو اين نگين به اين کوچيکي؟ چند وقته اون تويي؟ - لب تر کنيد تا رامش گري از شهر پريان بياورم. رامش گري که نغمه از بهشت ربوده. - حرف رقاص مطرب رو نزن که اعصابم مگسي مي شه. هم کلوم مي خوام. اونم يکي که مثل آدم بشينه اختلاط کنه. نه که دست تو سر و گوشم بکنه. - ميل شما به آتش تن دخترکي نوست. الساعه فرشته اي به بسترتان خواهم سپرد. - باز زر خودشو مي زنه. بيا برو گمشو. نخواستيم اصلا. بيا برو تو جات. - آيا خواهان قصري هستيد؟ قصري بر فراز ابرها؟ - بيا برو اين تو لعنتي. - هوس جشني در سر نداريد؟ جشني که در آن پادشاهان هفت اقليم ميهمان بزم شمايند؟ - داداش غلط کردم. به گور جد و آبادم خنديدم. دست وردار. نمي خوام. نمي خوام. - امر کنيد تا سلطان گيتي گرديد. به چشم بر هم نهادني. - ... - مايليد... - ... - مي خواهيد... - ... - ميل داريد... - ... - ...
از وبلاگ خوزه آرکاديوي اول
تنهای تنها در اوج
تمام توانش را جمع كرد تا از سنگ بالا برود. فقط چند قدم ديگر مانده بود... بالاخره رسيد...حالا در بالاترين نقطه ي دنيا ايستاده بود... با غرور پشتش را راست كرد و به دور و بر نگاهي انداخت... بله! اينجا بلندترين جاي جهان بود... بادي در غبغب انداخت و رو به جهان زير پايش فرياد كشيد: «آهاي! به من نگاه كنيد! ديگر بالاتر از من چيزي مي بينيد؟ چه كسي را جز من ياراي اين كار بود؟ اين من هستم... تنهاي تنها ...در اوج!» پرنده در حالي كه چوب كوچكي در منقار داشت با نگراني به پايين خيره شد. باز يك مزاحم ديگر روي لانه ي نيمه سازش ايستاده بود.
دفترک مجازی من
چراغ جادو ...
یه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه:من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه:«اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه:«حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه:حالا نوبت توئه… مدير ميگه:«من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»! نتيجه اخلاقي:اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
خرگوش و کلاغ
یه کلاغ روي يه درخت نشسته بود و تمام روز بيکار بود و هيچ کاري نمي کرد… يه خرگوش از کلاغ پرسيد:منم مي تونم مثل تو تمام روز بيکار بشينم و هيچ کاري نکنم؟ کلاغ جواب داد:البته که مي توني!… خرگوش روي زمين کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد… يهو روباه پريد خرگوش رو گرفت و خورد! نتيجه اخلاقي:براي اينکه بيکار بشيني و هيچ کاري نکني ، بايد اون بالا بالاها نشسته باشي!
پدر، پسر، سیب زمینی
یک روز صبح بهاری: پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود. تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود. پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد : « پسرعزيزم من حال خوشي ندارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بکارم. من نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت هميشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من براي کار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اينجا بودي تمام مشکلات من حل مي شد. من مي دانم که اگر تو اينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي.» دوستدار تو پدر
دو روز بعد، ساعت یک بعد از ظهر: چند روز بعد، پيرمرد اين تلگراف را دريافت کرد : « پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن , من آنجا اسلحه پنهان کرده ام.»
یک روز بعد، ساعت چهار صبح: ساعت چهار صبح فردا، یک کامیون با دوازده نفراز مأموران اف بی آی و افسران پليس محلي سرو کله شان پیدا شد، آنها بدون یک کلمه توضیح تمام مزرعه را شخم زدند، بدون اينکه اسلحه اي پيدا کنند . یک هفته بعد، ساعت زیاد مهم نیست پيرمرد بهت زده نامه ديگري به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقي افتاده و از او در پرسید که چه باید بکند ؟ پسرش پاسخ داد : پدر برو و سيب زميني هايت را بکار، اين بهترين کاري بود که از اينجا مي توانستم برايت انجام بدهم .
نتيجه گیری اخلاقي: همیشه سعی کنید از پلیس برای حل مشکل تان استفاده کنید، بخصوص وقتی پلیس خودش مشکل را بوجود آورده است. منبع: دوم دام دات کام
عشق خرکی...
آقا الاغه به خانم الاغه گفت :" بيا همديگر را دوست داشته باشيم" خانم الاغه نرم و لطيف عرعر كرد و يك جفت جفتك جانانه به پهلوي آقا الاغه زد. آقا الاغه خوشحال شد . دُمش را تكان داد و يك لگد محكم و چكشي به پشت خانم الاغه زد. آن وقت هر دو شاد و خندان راه افتادند و فهميدند چه عشق خركي به هم دارند و همديگر را دوست دارند. اما چند وقت بعد با ناراحتي از هم جدا شدند. چون صاحبشون آقا الاغه را فروخت. آنها هرگز خاطره آن جفتك و لگد را فراموش نكردند. در روزگار پيري باز همديگر را ديدند و چقدر از جفتك و لگد حرف زدند. موقع مرگ هم آنها به ياد جفتك و لگد بودند . اين يك جفتك به آن زد و آن يك لگد به اين زد و هر دو افتادند و مردند. حالا همه ي الاغها از عشق عميق آقا الاغه و خانم الاغه حرف مي زدنند و به ياد آنها به هم لگد و جفتك مي زنند . ولي آدمها نمي دانند كه عشق خركي اين شكلي است ...
محمدرضا یوسفی
نرگس
کیمیاگر کتابی را که یکی از مسافران کاروان آورده بود به دست گرفته . جلد نداشت . اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند: اسکار وایلد . همچنان که کتاب را ورق می زد به داستانی در باره " نرگس " بر خورد. کیمیاگر افسانه نرگس را می دانست . جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه تماشا کند . چنان شیفته خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد . در جایی که به آب افتاده بود . گلی روید که نرگس نامیدندش. اما اسکار وایلد . داستان را چنین به پایان نمی برد . می گفت وقتی نرگس مرد . اوریادها ( الهه های جنگل) به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه آب شیرین به کوزه ای سرشار از اشکهای شور استحاله یافته بود . اوریادها پرسیدند : جرا می گریی ؟ دریاچه گفت: برای نرگس می گریم .! اوریادها گفتند: آه... شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی... و ادامه دادند : هر چه بود با آن که همه ما همواره در جنگل در پی او می شتافتیم .. تنها تو فرصت داشتی از نزدیک زیبائیش را تماشا کنی . دریاچه پرسید : مگر نرگس زیبا بود ؟ اوریادها شگفت زده پاسخ دادند : که می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند ؟ هرچه بود هر روز در کنار تو می نشست . دریاچه لختی ساکت ماند . سرانجام گفت : من برای نرگس می گریم . اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم . برای نرگس می گریم . چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد ، می توانستم در اعماق دیدگانش . بازتاب زیبایی خود را ببینم ....
کیمیاگر گفت : چه داستان زیبایی..!
مقدمه کتاب کیمیاگر اثر جاودانه پائولو کوئیلو .
دختر نمونه
چهار راه ولیعصر رو انتخاب کرده بود، چون مرکز شهر و محل گذر دانشجوها و هنرمندها و آدمحسابی ها بود. پیش خودش گفت اونهایی که پز روشنفکری و رمانتیک بازی میدن، از کنار یه دختر جوان شیشه پاک کن بی تفاوت رد نمیشن. چراغ قرمز شد. پارچه تمیز و سفید و اسپری شیشه پاککن رو از کیفش درآورد و رفت سراغ شیشه ماشینها و رانندههاشون. از سمت دیگر خیابان، پسر نوجوانی میان ماشینهای متوقف شده، راه افتاد: «روزنامه... روزنامه... طرح انتخاب دختر نمونه! روزنامه... روزنامه....» چراغ سبز شد.
او
از روز اولي که دخترک مي خواست دبيرستاني شود، در راه او را مي ديد؛ و از همان روز اول احساس کرد که او با بقيه فرق دارد. خوشتيپ تر، با کلاس تر، و.... هماني که او هميشه در ذهنش مي گذراند. حالا که روزهاي آخر دبيرستان را مي گذراند و مي خواست دانشجو شود، هنوز هم در مسير با هم مي رفتند و حالا خيلي به هم نزديکتر شده بودند. فقط هميشه افسوس مي خورد که چرا تنها قسمتي از مسير را با هم قدم مي زنند و نمي توانند بيشتر با هم باشند. گاه ساعتها مي ايستادند و در همان مسير هميشگي با هم گفتگو مي کردند. امروز او دانشجو شده است و مي خواهد که از همان مسير هميشگي به دانشگاه برود. مثل هميشه سر قرار آمد، ولي هر چه گشت او نبود و به جايش روي بيلبورد نوشته شده بود: «براي تبليغات در اينجا با ما تماس بگيريد: ...912»
شايد حق با او باشد...
زني در مرغزار قدم مي زد وبه طبيعت مي انديشيد او سپس به يك مزرعه كدو تنبل رسيد در گوشه اي از مزرعه يك درخت باشكوه بلوط قد بر افراشته بود زن زير درخت نشست و در اين انديشه فرو رفت كه چرا طبيعت بلوط هاي كوچك را بر روي شاخه هاي بزرگ قرار داده وكدو تنبل هاي بزرگ را بر روي بوته هاي كوچك با خود گفت : خدا هم با اين خلقتش دسته گل به آب داده است ! او بايد بلوط هاي كوچك را بر روي بوته هاي كوچك قرار مي داد وكدو تنبل هاي بزرگ را بر روي شاخه هاي بزرگ ! وسپس زير درخت بلوط دراز كشيد تا چرتي بزند دقايقي بعد يك بلوط بر روي دماغ او افتاد واز خواب بيدارش كرد او همان طور كه دماغش را مي ماليد خنديد وفكر كرد"شايد حق با خدا باشد"
25 دقيقه به رفتن
چوبه ي دار برپا مي كنند، بيرون سلولم. 25 دقيقه وقت دارم. 25 دقيقه ي ديگر در جهنم خواهم بود. 24 دقيقه وقت دارم. آخرين غذاي من كمي لوبياست. 23 دقيقه مانده است. به فرماندار نامه نوشتم، لعنت خدا به همه ي آنها. آه... 21 دقيقه ي ديگر بايد بروم. به شهردار تلفن مي كنم، رفته ناهار بخورد. بيست دقيقه ي ديگر باقي است. كلانتر مي گويد: «پسر، مي خواهم مردنت را ببينم.» نوزده دقيقه مانده است. به صورتش نگاه مي كنم و مي خندم ... به چشم هايش تف مي كنم. هيجده دقيقه وقت دارم. رييس زندان را صدا مي زنم تا بيايد و به حرفهايم گوش بدهد. هفده دقيقه باقي است. مي گويد: «يك هفته، نه، سه هقته ي ديگر خبرم كن. حالا فقط شانزده دقيقه وقت داري.» وكيلم مي گويد: «متأسفانه نتوانستم برايت كاري انجام بدهم.» م م م م ... پانزده دقيقه مانده است. اشكالي ندارد، اگر خيلي ناراحتي بيا جايت را با من عوض كن. چهارده دقيقه وقت دارم. پدر روحاني مي آيد تا روحم را نجات دهد، در اين سيزده دقيقه ي باقي مانده. از آتش و سوختن مي گويد، اما من احساس مي كنم كه سخت سردم است. دوازده دقيقهي ديگر وقت دارم. چوبهي دار را آزمايش مي كنند. پشتم مي لرزد. يازده دقيقه وقت دارم. چوبه ي دار عالي است و كارش حرف ندارد. ده دقيقه ي ديگر وقت دارم. منتظرم كه عفوم كنند... آزادم كنند. در اين نه دقيقه اي كه باقي مانده. اما اين كه فيلم سينمايي نيست، بلكه ... خب، به جهنم. هشت دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا از نردبان بالا مي روم تا بر سكوي اعدام قرارگيرم. هفت دقيقه ي ديگر وقت دارم. بهتر است حواسم جمع ِ قدم هايم باشد وگرنه پاهايم مي شكند. شش دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا پايم روي سكوست و سرم در حلقه ي دار ... پنج دقيقه ي ديگر باقي است. يالّا، عجله كنيد، چيزي بياوريد و طناب را ببريد. چهار دقيقه ي ديگر وقت دارم. حالا مي توانم تپه ها را تماشا كنم، آسمان را ببينم. سه دقيقه ي ديگر باقي مانده. مردن، مردن ِ انسان، به راستي نكبت بار است. دو دقيقه ي ديگر وقت دارم. صداي كركس ها را مي شنوم ... صداي كلاغ ها را مي شنوم. يك دقيقه ي ديگر مانده است. و حالا تاب مي خورم و مي ي ي ي ي روم م م م م م... "شل سیلور استاین"
بدون عنوان !
احتمالا خیلی هاتون این داستان رو شنیدین ولی فکر میکنم باز هم تازگی داره:
مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي بين آنها در مورد خدا صورت گرفت آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟ آرايشگر گفت : كافيست به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟ مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به ارايشگر گفت مي داني به نظر من آرايشگر ها وجود ندارند. مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟ من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت پس چرا كساني مثل آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند ؟آرایشگر گفت :آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه نميكنند مشتري گفت دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند! براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد
بیسکوئیت فروش
-خانم تورو خدا بياين بيسكوييت بخرين ارزونه فقط پنجاه تومان زن به او مينگرد و در حالي كه به وي مينگرد فقط ميگويد: يك دونه بده ولي فردا مييام ازت صد تا ميخرم چون نذر دارم فردام اينجا هستي؟ -آره خانم من هميشه اينجام فردام مي يام و واسه شما صد تا بيسكوييت نگه ميدارم
سلام آقا پسر لطفا بيسكوييتاي منو بده كه زود بايد برم پسرك از اينكه صد تا بيسكوييت را يك جا فروخته و ميتواند مادر بيمارش را به نزد پزشك ببرد خوشحال است.
-سلام پسرم آماده شم بريم دكتر در يك لحظه دست پسرك در جيبش گير ميكند و جز يك سوراخ بزرگ چيزي در آنجا پيدا نميكند
در آن طرف شهر پسري در پيتزا فروشي مشغول خوردن پيتزاست.
دنياي نو
دنياي نو اين جوري سر و ته ، درخت ها راحت تاب ميخورند اتوبوس ها شناورند، ساختمون ها معلق اند گاهي وقت ها خوبه كه آدم دنيا رو از زاويه ديگري ببينه
"عمو شبلی"
توهم
مسير را به راننده گفت و سوار شد. خسته بود و كمي هم سردرد داشت. سردردي كه هر لحظه شديدتر مي شد, بدتر از اون افكار مزاحمي بود كه آزارش مي داد. زير چشمي به راننده نگاه كرد. ظاهر راننده به نظرش خيلي مشكوك بود. چرا همان اول متوجه نشده بود, مسير هم برايش ناآشنا بود. كاش سوار نمي شد. عرق سردي به تنش نشسته بود نمي دانست چه كار بايد بكند؟ احساس مي كرد كه ماشين خالي است و از مسافرهاي پشتي هيچ خبري نيست. بايد كاري مي كرد. نفسش را در سينه حبس كرد و دستش را به طرف دستگيره برد. كمي بعد اتومبيل با ترمز كشداري ايستاد. راننده و مسافران سراسيمه خود را بالاي سر او رساندند كه بيهوش كف خيابان افتاده بود و هيچ كس علت كارش را نمي دانست. تلفن همراه زن مدام زنگ مي خورد و آن طرف خط مادر نگراني بود كه با صدايي گرفته به شوهرش مي گفت: جواب نمي ده. نمي دونم قرصاش رو خورده يا نه ؟؟
راز زندگی
روزی که خـداوند جهـان را آفرید فرشـتگان مقرب را به بارگاه خـود فرا خـواند و از آنهـا خواست تا برای پنهـان کـردن راز زنـدگی پیشنهاد بدهنـد . یکی از فرشتگان به پروردگار گفت : خداوندا آن را در زیرزمین مدفون کن . فرشته دیگـری گفت : آن را در زیر دریاها قرار بـده . وسـومی گفت : راز زنـدگی را در کوهـها قرار بده . ولی خـداوند فرمود : اگرمن بخواهم به گفته های شما عمل کنم فقط تعـداد کمی از بنـدگانم قادر خواهند بود آن را بیـابنـد ؛ در حالی که من می خواهم راز زنـدگی در دسترس همه بنـدگانم باشـد . در این هنگام یکی از فرشتگان گفت : فهـمیدم کجا ؛ ای خدای مهربان راز زندگی را در قلب بنـدگانت قرار بده زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند .
شاعر
هر کی از جلسه بیرون میومد به خاطر شعری که خونده بود بهش تبریک میگفت؛ آشفته بود و ناراحت؛ ناراحت واسه دختر شهرستانی جدید الورودی که هر چی فکر میکرد، صداقت و سادگیش با بی معرفتیا و دغلبازیای این پسری که تو جلسه همراهش بود نمیخوند. اهل دخالت نبود.خجالتی و کمحرف و... سرشو انداخته بود پایین و داشت با خودش کلنجار میرفت که یه صفحه سفید جلوی چشاش باز شد. دختر با لهجهی جنوبیش گفت: «میشه برام یه چیزی بنویسین شعرتون ماه بود.» - البته.من کسی نیستم که... اسمتون چی بود؟ - پروانه :«کاش وقتی پروانهی دشت شقایق میفهمد که گلکاغذیها و شعلههای خوش آب و رنگ شهری لایق بوییدن و بوسیدن نیستند، هنوز بالهایش آتش نگرفته باشند. با احترام. شاعر!»
"مسعود کرمی"
عقاب
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد . سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد . روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد . عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟» همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .
زنجیر عشق
يک روز بعد از ظهر وقتي اسميت داشت از کار برميگشت خانه، سر راه زن مسني را ديد که ماشينش خراب شده و ترسان توي برف ايستاده بود .اون زن براي او دست تکان داد تا متوقف شود. اسميت پياده شد و خودشو معرفي کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشين از جلوي من رد شدند ولي کسي نايستاد، اين واقعا لطف شماست . وقتي که او لاستيک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد, زن پرسيد:" من چقدر بايد بپردازم؟" و او به زن چنين گفت: " شما هيچ بدهي به من نداريد. من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد¸همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي¸بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!" چند مايل جلوتر زن کافه کوچکي رو ديد و رفت تو تا چيزي بخوره و بعد راهشو ادامه بده ولي نتونست بي توجه از لبخند شيرين زن پيشخدمتي بگذره که مي بايست هشت ماهه باردار باشه و از خستگي روي پا بند نبود. او داستان زندگي پيشخدمت رو نمي دانست¸واحتمالا هيچ گاه هم نخواهد فهميد. وقتي که پيشخدمت رفت تا بقيه صد دلار شو بياره ، زن از در بيرون رفته بود ، درحاليکه بر روي دستمال سفره يادداشتي رو باقي گذاشته بود. وقتي پيشخدمت نوشته زن رو مي خوند اشک در چشمانش جمع شده بود. در يادداشت چنين نوشته بود:" شما هيچ بدهي به من نداريد.
من هم در اين چنين شرايطي بوده ام. و روزي يکنفر هم به من کمک کرد،همونطور که من به شما کمک کردم. اگر تو واقعا مي خواهي که بدهيت رو به من بپردازي،بايد اين کار رو بکني. نگذار زنجير عشق به تو ختم بشه!". همان شب وقتي زن پيشخدمت از سرکار به خونه رفت در حاليکه به اون پول و يادداشت زن فکر ميکرد به شوهرش گفت :"دوستت دارم اسميت همه چيز داره درست ميشه
فرشته کوچک
در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد. دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.» در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.» دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.» دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد. دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود. دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد. زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد. دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!» مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد. پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد. اين همان دختر بود!! فرشته اي كوچك و زيبا!!
تریبول تنها
آن ها در كنار يك ديگر بودند و همه به يك اندازه مي دانستند و باور داشتند كه آن چه مي دانند بسيار است . يكي در ميانشان بود كه به اندازه ديگران نمي دانست و به او نادان مي گفتند . او تريبول نام داشت . هنگامي كه شنيد نادان است ، فروتن شد و خود را پنهان كرد تا ديگر كسي او را نبيند .
اما ديگران با او همدردي نداشتند و او را دنبال كردند و نگاهش كردند و با او از آن چه نمي توانست بفهمد حرف زدند . آن ها مي ديدند تريبول چه رنجي مي برد و خشنود بودند از اين كه مي توانند او را برنجانند .
اما جهان ديگرگون گشت و ناگهان تريبول دانا شد و بقيه نادان ، بسيار نادان تر از او . تريبول هم مي خواست براي آن چه ديگران بر سرش آورده بودند ، انتقام بگيرد . اما آن ها او را تحسين كردند و هيچ كس به خاطر آن چه نمي دانست و تريبول مي دانست ، خجالت نمي كشيد و تريبول با آن ها همدردي مي كرد و نمي توانست آن ها را برنجاند . او مي دانست كه هميشه به گونه اي تنها بوده است و در انتظار زماني بود كه روزگاري بازخواهد گشت .او دقيقأ مي دانست زماني كه در آن جهان بار ديگر دگرگونه شود ، ديگران باز هم او را خواهند رنجاند .
نويسنده : گيزلا النسر ترجمه : ناصر غياثي
فقر
روزي يك مرد ثروتمند ، پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آن جا زندگي مي كنند چقدر فقير هستند . آن ها يك روز و يك شب را در خانه محقر يك روستايي به سر بردند . در راه بازگشت و در پايان سفر ، مرد از پسرش پرسيد : « نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ »
پسر پاسخ داد : « عالي بود پدر ! » پدر پرسيد : « آيا به زندگي آن ها توجه كردي ؟» پسر پاسخ داد: « فكر مي كنم !» پدر پرسيد : « چه چيزي از اين سفر ياد گرفتي ؟ » پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت : « فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آن ها چهار تا . ما در حياط مان فانوس هاي تزئيني داريم و آن ها ستارگان را دارند . حياط ما به ديوارهايش محدود مي شود اما باغ آن ها بي انتهاست !»
در پايان حرف هاي پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه كرد : « متشكرم پدر كه به من نشان دادي ما واقعأ چقدر فقير هستيم !»
راه بهشت
مردي با اسب و سگش در جادهاي راه ميرفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقهاي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدتها طول ميكشد تا مردهها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پيادهروي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق ميريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز ميشد و در وسط آن چشمهاي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازهبان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟» دروازهبان: «روز به خير، اينجا بهشت است.» - «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنهايم.» دروازهبان به چشمه اشاره كرد و گفت: «ميتوانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان ميخواهد بوشيد.» - اسب و سگم هم تشنهاند. نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است. مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعهاي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازهاي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز ميشد. مردي در زير سايه درختها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: روز به خير مرد با سرش جواب داد. - ما خيلي تشنهايم.، من، اسبم و سگم. مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگها چشمهاي است. هرقدر كه ميخواهيد بنوشيد. مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگيشان را فرو نشاندند. مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، ميتوانيد برگرديد. مسافر پرسيد: فقط ميخواهم بدانم نام اينجا چيست؟ - بهشت - بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است! - آنجا بهشت نيست، دوزخ است. مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي ميشود! - كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما ميكنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا ميمانند...
بخشي از كتاب «شيطان و دوشزه پريم»، پائولو كوئيلو
سرباز روس
دوازده زنداني ژنده پوش به فرماندهي يك سرباز روسي از خياباني مي گذرند ، احتمالأ از قرارگاهي دور مي آيند و سرباز روس بايد آن ها را به جايي براي كار يا به اصطلاح بيگاري ببرد . آن ها از آينده شان هيچ نمي دانند. ناگهان از قضا ، زني از خرابه اي بيرون مي آيد ، فرياد مي كشد ، به طرف خيابان مي دود و يكي از زندانيان را در آغوش مي كشد . دسته كوچك از حركت باز مي ماند و سرباز روس هم طبيعي است كه در مي يابد چه اتفاقي افتاده است . او به طرف زنداني مي رود كه حالا آن زن را كه به هق هق افتاده در آغوش گرفته است . مي پرسد : «زنت ؟» ـ «بله » بعد از زن مي پرسد : « شوهرت ؟ » ـ «بله » سپس با دست به آن ها اشاره مي كند : « رفت ، دويد ، دويد ، رفت » . آن ها با ناباوري نگاهش مي كنند و مي گريزند . سرباز روس با يازده زنداني ديگر به راهش ادامه مي دهد ، تا چند صد متر بعد گريبان رهگذر بي گناهي را مي گيرد و او را با مسلسل مجبور مي كند وارد دسته بشود ، تا آن دوازده زنداني كه حكومت از او مي خواهد ، دوباره كامل شود.
ماكس فريش
اندر احوال ایرانیان...
می گویند در روزگارهای قدیم، شاهی بود که وزیر دانشمندی داشت. هزینه دربار زیاد بود و وزیر پیشنهاد افزایش مالیاتها را داد. شاه می ترسید که چنین کاری موجب شورش مردم شود. اما وزیر معتقد بود که مردم اهل شورش نیستند. برای اثبات ادعا آزمایشی ترتیب داده شد.
گفتند هرکس که از دروازه های شهر عبور می کند، باید یک سکه طلا پرداخت کند. خبری نشد. مردم می پرداختند و می رفتند. تعداد سکه ها را به دو سکه، سه سکه و در نهایت ده سکه افزایش دادند. خبری نشد. مردم همچنان می پرداختند و میرفتند.
تصمیم گرفتند آزمایش را تغییر دهند. گفتند کسانی بر دروازه بایستند و هر کسی که از دروازه می گذشت، یک بار مورد تجاوز قرار بگیرد. شاه و وزیر منتظر نتیجه بودند اما باز هم صدای اعتراضی بلند نشد. تا این که سربازان روزی گفتند: اعلیحضرتا! مردی به شکایت آمده است! شاه و وزیر با هیجان گفتند مرد را بیاورید. مرد آمد. با لکنت و سختی گفت: " اعلللی حضرتتتتا! خواستم تقاضا کننننم تعداد تجاوز کنندگان در ددددروازه ها را افزایش ددددهید تا مردم اینگوننننننه در صفهای طویللللللل ناسیتندددد"!
كوهنورد
كوهنوردي ميخواست به قلهای بلندی صعود كند. پس از سالها تمرين و آمادگي، سفرش را آغاز كرد. به صعودش ادامه داد تا اين كه هوا كاملا تاريك شد. به جز تاريكي هيچ چيز ديده نميشد. سياهي شب همه جا را پوشانده بود و مرد نميتوانست چيزي ببيند حتي ماه و ستارهها پشت انبوهي از ابر پنهان شده بودند. كوهنورد همانطور كه داشت بالا ميرفت، در حالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود، پايش ليز خورد و با سرعت هر چه تمامتر سقوط كرد. سقوط همچنان ادامه داشت و او در آن لحظات سرشار از هراس، تمامي خاطرات خوب و بد زندگياش را به ياد ميآورد. داشت فكر ميكرد چقدر به مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابی که به دور كمرش حلقه خورده بود بين شاخه های درختی در شيب کوه گير کرد و مانع از سقوط كاملش شد. در آن لحظات سنگين سكوت، که هيچ اميدی نداشت از ته دل فرياد زد: خدايا كمكم كن ! ندايي از دل آسمان پاسخ داد از من چه ميخواهي؟ - نجاتم بده خدای من! - آيا به من ايمان داري؟ - آري. هميشه به تو ايمان داشتهام - پس آن طناب دور كمرت را پاره كن! كوهنورد وحشت كرد. پاره شدن طناب يعني سقوط بيترديد از فراز كيلومترها ارتفاع. گفت: خدايا نميتوانم. خدا گفت: آيا به گفته من ايمان نداري؟ كوهنورد گفت: خدايا نمي توانم. نميتوانم. روز بعد، گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد در حالي پيدا شده كه طنابي به دور كمرش حلقه شده بود و تنها دو متر با زمين فاصله داشت...
شکلات
با يك شكلات شروع شد . من يك شكلات گذاشتم كف دستش . او هم يك شكلات گذاشتم توي دستم . من بچه بودم ، او هم بچه بود . سرم را بالا كردم . سرش را بالا كرد . ديد كه مرا مي شناسد . خنديدم . گفت : « دوستيم ؟» گفتم :«دوست دوست» گفت :«تا كجا ؟» گفتم :« دوستي كه تا ندارد » گفت :«تا مرگ؟» خنديدم و گفتم :«من كه گفتم تا ندارد» گفت :«باشد ، تا پس از مرگ» گفتم :«نه ،نه،گفتم كه تا ندارد». گفت : «قبول ، تا آن جا كه همه دوباره زنده مي شود ، يعني زندگي پس از مرگ. باز هم با هم دوستيم. تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر جا كه باشد من و تو با هم دوستيم .» خنديدم و گفتم :«تو برايش تا هر كجا كه دلت مي خواهد يك تا بگذار . اصلأ يك تا بكش از سر اين دنيا تا آن دنيا . اما من اصلأ تا نمي گذارم » نگاهم كرد . نگاهش كردم . باور نمي كرد .مي دانستم . او مي خواست حتمأ دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نمي فهميد .
گفت : «بيا براي دوستي مان يك نشانه بگذاريم» . گفتم :«باشد . تو بگذار» . گفت :«شكلات . هر بار كه همديگر را مي بينيم يك شكلات مال تو و يكي مال من ، باشد ؟» گفتم :«باشد»
هر بار يك شكلات مي گذاشتم توي دستش ، او هم يك شكلات توي دست من . باز همديگر را نگاه مي كرديم . يعني كه دوستيم . دوست دوست . من تندي شكلاتم را باز مي كردم و مي گذاشتم توي دهانم و تند تند آن را مي مكيدم . مي گفت :«شكمو ! تو دوست شكمويي هستي » و شكلاتش را مي گذاشت توي يك صندوق كوچولوي قشنگ . مي گفتم «بخورش» مي گفت :«تمام مي شود. مي خواهم تمام نشود. مي خواهم براي هميشه بماند»
صندوقش پر از شكلات شده بود . هيچ كدامش را نمي خورد . من همه اش را خورده بودم . گفتم : «اگر يك روز شكلات هايت را مورچه ها بخورند يا كرم ها ، آن وقت چه كار مي كني؟» گفت :«مواظبشان هستم » مي گفت «مي خواهم تا موقعي كه دوست هستيم » و من شكلات را مي گذاشتم توي دهانم و مي گفتم :«نه ، نه ، تا ندارد . دوستي كه تا ندارد.»
يك سال ، دو سال ، چهار سال ، هفت سال ، ده سال و بيست سال شده است . او بزرگ شده است . من بزرگ شده ام . من همه شكلات ها را خورده ام . او همه شكلات ها را نگه داشته است . او آمده است امشب تا خداحافظي كند . مي خواهد برود آن دور دورها . مي گويد «مي روم ، اما زود برمي گردم» . من مي دانم ، مي رود و بر نمي گردد .يادش رفت به من شكلات بدهد . من يادم نرفت . يك شكلات گذاشتم كف دستش . گفتم «اين براي خوردن» يك شكلات هم گذاشتم كف آن دستش :«اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچكت» . يادش رفته بود كه صندوقي دارد براي شكلات هايش . هر دو را خورد . خنديدم . مي دانستم دوستي من «تا» ندارد . مثل هميشه . خوب شد همه شكلات هايم را خوردم . اما او هيچ كدامشان را نخورد . حالا با يك صندوق پر از شكلات نخورده چه خواهد كرد ؟؟
+
نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1386ساعت 0:1 توسط س م خ
|
|